محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

507

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و شيخ سعدى گويد « 1 » : ازين دست كو برگ زر مىخورد * عجب دارم ار شب بپايان برد و بمعنى فايده و نفع نيز آورده و به اين بيت حكيم سنائى متمسك شده : بيت ترك و ايرانى و عرابى و كرد « 2 » * هر كه عادلترست دست او برد و ازين بيت معنى يك نوبت بازى نرد و شطرنج نيز ظاهر مىشود و بمعنى صدر و مسند و بالش عربيست . مثال اين معنى خلاق المعانى گويد : بيت « 3 » چون بالش تو دست نشينان روزگار * بر هم نهاده بر در تو بنده وار دست دشت - بيابان و به عربى نيز دشت گويند و نيز نام شهريست ميان تبريز و اربل و نام قريهء از قرى صفاهان و نيز نام موضعى در شيراز كه آن را دشت ارژن گويند و در شرفنامه بمعنى ولايتى از خراسان كه دشت بياض گويند و نام صحرائى از تركستان كه به دشت قبچاق مشهورست نيز باشد . و بضم دال بمعنى زشت و بد باشد و دشتنام ، يعنى نام « 4 » بد و زشت و بحذف تاء « 21 » نيز آمده و مىآيد . مع الجيم در تاج « 5 » - [ بفتح دال و سكون راى مهمله با تاى فرشت ] گياهيست كه بهر طرف كه آفتاب گردد آن نيز گردد و در عراق آن را توله گويند . دژهرج - [ بكسر دال و فتح زاى فارسى و تازى « 6 » نيز آمده « 22 » و سكون هاء و فتح راء ] قبلهء پيشينيان كه آن را دژ هوختگنگ و گنگند زهرج « 7 » نيز گويند و به عربى بيت المقدس باشد و ايليا نيز گويند . و در لسان الشعراء بمعنى بتخانه مندرجست و در ادات الفضلا دژهرج به وزن بيقدر به نظر رسيده . دست رنج - كسب باشد « 23 » . مثالش « 8 » شيخ سعدى گويد : بيت « 8 » بياموز فرزند را دست رنج * اگر دست دارى چو قارون بگنج مع الجيم الفارسى ديو كلوچ - كودك مصروع را گويند .

--> ( 1 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است . ( 2 ) « س » : عرابى كرد . ( 3 ) كلمه « درس » نيست . ( 4 ) « س » : يعنى بد . ( 5 ) اين لغت و شرح آن در « س » و « الف » نيست از « ب » و « ن » است . ( 6 ) « س » « الف : تازى و فارسى . ( متن از « ب » است ) . ( 7 ) « س » « الف » : كند زهرج . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 8 ) كلمه از « ن » است . ( 21 ) يعنى : دشنام . ( 22 ) يعنى : دزهرج . ( 23 ) در برهان بمعنى كاربست كه با دست كنند و مزد دست نيز هست .